تبلیغات جمعه 13 بهمن 1385
رد پا...
گفت : چرا ایستادی ؟
گفتم : نتوانستم
گفت : مگر چه شد؟
گفتم : نمی دانم
گفت : چه دیدی؟
گفتم : رد پا
گفت : تو نابینایی
گفتم : برای لحظه ای بینا شدم .
گفت : پله ای بیش نمانده .
گفتم : چشمانت را باز كن ، همه ی پله ها مانده اند .
گفت : تو صداقت را رفتی ، پاكی ، محبت ، لبخند ، ایثار ، شجاعت ، بگو آن پله ی آخر چیست كه تو نمی روی ؟
گفتم : آن پله تجلی عشق است .
گفت : عشق ؟ خوب تو هم عاشق شو .
و من با خود گفتم : عشق ... ، نمی فهمم .
چشمانم نمی دیدند ، اما دیدم ، سایه ی محوی از نور ، بامی از بی نهایت دستان نرد بامم را گرفته بود ، چشمانم نمی دیدند ، اما دیدم ، لحظه ای عظیم ، جلوه ای از ابدیت ، بر واپسین پله ی نرد بام . چشمانم نمی دیدند ، اما دانستم ، صدای هوس گفت : باز گرد . و من كوله بارم را با خود بردم . همان پله هایی كه رفته بودم ، صداقت را ، ایمان ، محبت ، ایثار ، شجاعت ، صبر ، عقل را . و باز صدایی می گفت : باز گرد . من آرزوی پیمودن نرد بام را ترك گفتم . یاس اندكی مرا در آغوش گرفت ، من ،آغوش سردش را رها نمودم . و هنوز به یاد می آورم ، لحظه ای بینا شده بودم ، لحظه ای بر واپسین پله ی نرد بام رد پایی را دیدم ، و صدا می گفت : باز گرد . سر انجام به زمین رسیدم . آسمان مرا از خود راند . من نتوانستم عشق را در یابم . من با كوله باری از گل های سپید صداقت ، شقایق های سرخ رنگ ایمان ، و تبسم های سپید محبت به راه افتادن . من به دنبال پناهگاهی در زمین ، نقطه ای كه مرا در یابد ، چشمانی كه مرا ببیند و رد پایی كه آن را بازیابم در بیابانی در زمین به راه افتادم .
و صدایی می گفت : تو كیستی نابینا ؟
گفتم : من بینای آسمانم .
گفت : بینای آسمان در زمین چه می كند ؟
گفتم : خود نمی دانم .
و من بر زمین دست كشیدم . ذرات داغ زمین به من می گفتند : این جا بیابان است . این جا برهوت باران است . این جا تهی دریاهاست . و باز صدایی گفت : تو رد پوچ ترین نقطه چه می خواهی ؟ گفتم : نقطه ای سرشار باشد ، نقطه ای كه بوی باران دهد ، تا به یاد آسمان بیفتم . و خود از سخن خویش شگفت زده شدم .
شیطان آمد و گفت : پس رسیدی ؟
گفتم : تو صدای هوس من بودی ؟
گفت : آری .
گفتم : من در این ذرات نیستی هستی خود را خواهم یافت .
گفت : نمی گذارم .
و من برای نخستین بار گفتم : می توانم .
آن سوی دشت سراسر انسان بود . ابلیس گفت : من ستم می شوم ، هوس می شوم ،شهوت می شوم ، آن گاه پیكر انسان پوشید .
صدای دم هایی را شنیدم : صدای هفتاد و دو قدم : آزادگی ، ایثار : محبت ، صداقت ، شجاعت . و واپسین صدا : صدای هفتاد و دو قدم عشق . آن پله ای كه نرفته بودم .
عشق همان صحرا بود ، عشق هفتاد و دو قدم آزادگی بود . عشق نگاه قلب بود . عشق معنای پوچ ترین ذرات دنیا بود . عشق چیزی بود ،چهره ای ساده كه تجلی پیچیده ها بود . عشق سینه را برای آسمان دادن ، برای آزادگی ، برای پرواز دادن . عشق چشم ها را به زیر ابر نابینایی خوابانده بود و قلب ها را بینایی بخشیدن . عشق جداهایی بود برای رسیدن . عشق یاقوت قلب ها را بر حلقه ی عطش گنجانده بود . عشق حج ناتمام سكوت بود . عشق طواف نیمه كاره ی بیداری به كعبه ی دل ها بود . اسارتی بود با وسعت پرواز ، تازیانه ای به وسعت اشك ، كودكی به وسعت شهادت بود . عشق آموزگار خوبی ها بودن ، عشق آن سوی ناپیدای شجاعت بودن ؛ و عشق خونی بود به وسعت رد پا . رد پایی كه بر واپسین خانه ی قلب ها جای گرفت . رد پای او ...
قطره آبی صورتم را لمس نمود . من صدای رعد آسمان را شنیدم و شگفت زده گفتم : باران . قطره آبی بر چشمان نابینایم جای گرفت . آن گاه قلبم گفت : بینا شدی . چشمانم نیز همین را گفتند ،با نگاهشان به صحرا ، به خارهایی كه هیچ گاه ندیده بودم ، و سوزی كه چشمان بازم را در بر گرفت . گیسوان سوخته ی بیابان تا پیشانی آبی رنگ افق ، همه چهره های دنیا را به من نمایاندند . آهی سر دام . باران پایان یافته بود . من همه چیز را می دیدم .
ابلیس گفت : تو رسیدی ؟
گفتم : آری .
گفت : ای بینا چه دیدی ؟
گفتم : رد پا .
گفت : رد پای چه كسی ؟
گفتم :رد پای عشق ...
شاد باشید!