تبلیغات شنبه 25 آذر 1385
نفس یخ زده ای را فرو می دهم و تمام وجودم از یاد بی تو بودن پر می شود.
49 ساعت پیش با هم پیاده رو را گذراندیم و من سرشار از انزجار از تو..و تو بهترین بودی! فقط 49 ساعت پیش كه مغرور... و تو بهترین بودی! و فقط 4 ساعت پیش بود كه همان پیاده روی بی انتها را بی تو می گذراندم ، همانی كه با تو می گذراندمش! و تو در آخر گفتی برای همیشه...و برای همیشه ی من 49 ساعت است كه شروع شده!
سلام...بعد از یك مدتی امروز دلم واقعا برای نوشتن تنگ شده بود ، توی این مدت این قدر درگیر بحث های سیاسی و انتخابات بودم كه بعضی چیزا را یادم رفته بود..امروز كه یادشون افتادم آرزو كردم كاش امروز 9 آذر بود ...چه قدر بده كه آدم افسوس گذشته ی غیر قابل برگشت را بخوره... وقتی كه هیچ كاری نمی تونه برای بازگشتش بكنه..
فقط یك شعر تقدیم میكنم به اونی كه 9 آذر را برام به یادماندنی ترین كرد تا بدونه خیلی چیزا را یادمه:
بهترین لحظه ها
روزها
سالها را
با تمام جوانی
روی این پله های بلند و قدیمی
زیر پا می گذارم
بین بیداری و خواب
روبه روی تو در لحظه ای بیكران می نشینم
راستی باز هم می توانم
بار دیگر از این پله ها
خسته ، بالا بیایم
تا تو را لحظه ای بی تعارف
روی آن صندلی های چوبی
با همان خنده ی بی تكلف ببینم؟!
بهترین لحظه ها...
لحظه هایی كه در حلقه ی كوچك ما
قصه از هر كه و هر كجای زمین و زمان بود
قصه ی عاشقان بود!
راستی ، روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود!
در تمام طول این سفر اگر
طول و عرض صفر را ، طی نكرده ام!
در عبور از این مسیر دور
از الف اگر گذشته ام
از اگر ، اگر به یاء رسیده ام!
از كجا به نا كجا..
یا اگر به وهم بودنم احتمال داده ام
باز هم دیده ام
آن چنان كه زندگی مرا
در هوای تو
نفس نفس حدس می زند
هر چه می دوم با گمان رد گام های تو گم نمیشوم
راستی
در میان این همه اگر
تو چه قدر بایدی!
شاد باشید!